» طنز

تاریخ: دروغ فاتحان یا خودفریبی شکست خوردگان *** کتاب درک یک پایان


فیلم کتاب سبز را می بینیم که بهترین فیلم اسکار امسال شد. راننده فیلم که مردی سفیدپوست و شکست خورده در کار و به قول خودش خالی بند است به دکتر شرلی از نصایح مادرش می گوید: " هر کاری انجام می دی کامل انجامش بده" به دخترم می گویم "ببین جملات مادرش مثل منه" بی درنگ می گوید "همینه پسرش شده این"


اخ الازوجه آرایشگرم پس از پایان اصلاحات اساسی می گوید. خداوند باید به آرایشگرا یک آوانسی بدهد و ببردشان بهشت، از بس که چهره آدمها را تغییر می دهند. *** وقت خوش شد


به دخترم که نوشتن را دوست دارد می گویم بعدها که بزرگ شدی یک چیزی بنویس و عنوانشو بذار " پدرم و آدم سه نقطه" می گوید بابا و نمی خواد که *** دوستی برایم نوشت: بهرام که گور میگرفتی همه عمر، دیدی که چگونه گور بهرام گرفت *** دوستی نوشت سلام آقا این و رو یا بنویس واو یا داخل کوتیشن بزار دو ساعت فکر کردیم


گستاخی و صمیمیت پیران خراسان با خدا *کتاب نوشته بر دریا( از میراث عرفانی ابوالحسن خرقانی) اینکه شفیعی کدکنی چیزی را به یاد نیاورد از نوادر است.  


هنوز هم با فاصله بهترین چیزی که در مورد ریاکاری فرزندان در مورد مادر خوانده ام این است که " تو نمی خواد صبح تا شب پیام فدایت شوم مادرم بفرستی صبح که میگه پاشو برو نون بخر بیار ، حرفشو گوش کن" *** ساده،صریح و همه گیر


اقتصاد همانند مشروبات الکلی است. نمی توانید آن را مزمزه کنید بلکه باید سر بکشید. اما اگر بیش از حد بخورید، موجب گیجی و آشفتگی ذهن شما می شود. *** طنز


وجه تشبیه برخی ها به حضرت ابوالفضل * طنز * کتاب جرعه ای از دریا، آیت الله شبیری زنجانی


دفتر دوم مثنوی را می خوانم. رسیدم به بیت " آزمودم عقل دور اندیش را بعد از این دیوانه سازم خویش را" و داستانی که پس از آن ذکر می کند. مولانا در بیان داستانهای رده بندی سنی دار و گفتن نکته اخلاقی و تربیتی استاد است.


یک نفر سوار بالونی شده بود هوا نامساعد شد و باد او را را از مسیرش خارج کرد. پس از ساعتی به جایی رسید که اصلاً موقعیت ان را نمی دانست. به همین خاطر ارتفاع را کم کرده، تا 20 متری پائین امد و از عابری پرسید:« اگر زحمتی نیست، بگو که الان کجا هستم». عابر جواب داد: « شما در بالون هستید». بالن سوار گفت تو باید اقتصاددان باشی. چرا که جوابت کاملاً صحیح و مطلقاً بی فایده بود. عابر گفت تو هم باید مدیر باشی. چون بالاتر از بقیه نشستی ولی نمی دونی کجا هستی؟


موقعی که آلبرت اینشتین فوت کرد، در صف پل صراط با سه نفر همراه شد و برای انکه حوصله اش سرنرود، ضریب هوشی همسفران را تخمین زد. اولی نمره 190 اورد. اینشیتن با شگفتی گفت:« احسنت، یادم باشد که در مورد نقش ارنست رادرفورد، فیزیک اتمی و نظریه نسبیت عام با هم بحث کنیم» . نمره همسفر دوم، 150 شد. « خوب است. شاید بهتر باشد ما درباره تصویب قانون منع کاربرد تسلیحات هسته ای و تاثیر آن در فرایند صلح جهانی صحبت کنیم». همسفر سوم نموه ای بیش از 50 نیاورد. اینشتین از او پرسید: « ببینم، شما کسری بودجه سال اینده ...


چند اقتصاددان قصد کوهنوردی کردند. پس از چند ساعت حرکت در کوهستان، خسته و کوفته راه را گم نمودند. یکی از آنها ایستاد و نقشه ای از کوله پشتی خود درآورد، آن را بالا و پایین کرد، دوردستها را بررسی کرد، به قطب نما نگاه انداخت و از آفتاب کمک گرفت، سپس گفت:« بسیار خوب، آن کوه بزرگ را که آنجاست، می بینید؟» دوستانش با خوشحالی پرسیدند: « خوب؟» او گفت:« طبق نقشه ما الان نوک آن کوه هستیم»