خبر درگذشت برخی آدمها را که می شنوی حالت دگرگون می شود و این ربطی به دوری و نزدیکی تو با او ندارد.
گویا نام او همزاد برخی خاطرات و رنجهاست.

امروز خبر درگذشت یکی از اهالی روستای زادگاهم را شنیدم که پدرش از اعاظم ده بود و نامی بزرگ در اذهان مردمان ساخته بود. پسر ریزنقش اما سرنوشتی دیگر داشت و به موقعیت پدر دست نیافت؛ او محجوب و سختکوش، سر در کار خویش داشت و گرچه در حاشیه برخی مناسبات قدرت و منزلت باقی ماند اما جوهره بزرگی خویش را در بازار مکاره نباخت.

من فی البداهه آنچه از او در یاد می آورم دو تصویر است اولی تصویری ثابت که با عرق جبین و کدّ یمین پی نان حلال بود و اغلب اوقات اسباب کارگری در دست در پی کاری بود. دومین تصویر، خاطره احترامش به پدر من و سر به زیری اش در پی عتاب پدرم در روز عاشورایی در زمین برگزاری مراسم که او گله از اقربا می کرد و پدرم آن مرحوم را به احترام فرامی خواند( پدرم گرچه در زبان عتاب می کرد اما قلباً همسو بود با شکایت ساده دلانه اش)

خدایش بیامرزاد.
این متن را بهانه ای قرار دهیم برای نثار صلواتی به روح ایشان و درگذشتگان خویش